بيمار به پزشك گفت: دكتر، ترس بر من غلبه كرده، ترس تمام لذتها را از من گرفته.
پزشك گفت: در مطب من موشي است كه كتابهايم را ميجود. اگر درماندهي اين موش بشوم، از نظرم پنهان ميشود و جز شكارِ موش، در زندگيام كاري نميكنم. بهجاي آن، بهترين كتابهايم را جاي مطمئني گذاشتهام و به او اجازه ميدهم برخي از كتابهاي ديگرم را بجود.
بدين ترتيب، او همچنان موش ميماند و هيولا نميشود. از چند چيز بترس، و تمام ترسات را بر آن چند چيز معطوف كن ... بدين ترتيب ميتواني در رويارويي با مسايل مهمتر، شجاع باشي.
به موشها توجه نكنيد و اعصاب خود را خورد نكنيد.
|